تبليغاتX
بارون خشک

بارون خشک

بارون خشک روزی سبز سبز خواهد شد...

قانون و میوه


  در صحرا میوه كم بود . خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر كس در روز تنها می تواند یك میوه بخورد .»

این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده كنند . این فقط باعث می شد كه میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت كنند .»

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند ، چرا كه آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .. كم كم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .

اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 11:56  توسط آزش  | 

متاسفم هنوز نفسم می کشم

متاسفم هنوز نفسم می کشم

متاسفم به روز می کنم

شرمنده ی روی زندگی ام از این زندگی.

به قول یک راننده ی کامیون : یاد روزهایی که گذشت نه به خیر !

شرمنده ی همه ی آنهایی که دوستم داشتند . شرمنده ی هر کس که روزی دوستش داشتم .

متاسفم برای مرگ ...

دستهایم بالاست ، لطفن شلیک کنید  ، من باختم .

 اسماعیل شادکام ( م.فردا )

http://www.gerakoos.persianblog.ir/


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 22:12  توسط آزش  | 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ... 

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! 

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! 

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! 

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به

 داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...! 

آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند. 

 جرج برناردشاو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 16:11  توسط آزش  | 

شیرین :عباس کیارستمی: (مجید اسلامی)

  

باورکردنی نیست که کیارستمی چنین فیلمی ساخته باشد.

ایده‌ی «شیرین» بسیار جاه‌طلبانه و مرعوب‌کننده است:‌ آیا می‌شود فیلمی را صرفاً براساس واکنش تماشاگران و باند صدا در ذهن مخاطب شکل داد؟ شاید بشود، ولی نه این‌گونه. مثل این است که بپرسیم آیا می‌شود حافظ و سعدی را تکه‌تکه کرد و از تکه‌هایش یک هویتِ تازه ساخت؟ شاید بشود، ولی نه این‌گونه ساده‌انگارانه و بدون زحمت!

فیلمی که قرار است نبینیم بر اساس قصه‌ی «خسرو شیرین» است؛ نه به نظم، مثلاً با کلام دل‌انگیزِ نظامی؛ بلکه با نثری معمولی و موقعیت‌های نمایشیِ پیش پاافتاده، همچون نمایشی رادیویی متعلق به سه دهه پیش. و حضور صداپیشگان این دم‌دستی‌بودن را تشدید می‌کند. عجیب است کارگردانی که همواره از دوبله متنفر بوده، این‌ بار به دوبلورها پناه می‌برد و ازشان می‌خواهد تمام تردستی‌شان را به کار گیرند ـ همان اغراق‌های معروف ـ تا داستانی سوزناک شکل بگیرد شبیه اقتباس‌های ادبی دکتر کوشان در دهه‌ی چهل. 

و بعد بازیگرانی را می‌بینیم در سالنی تاریک نشسته‌اند و به نوری نگاه می‌کنند که قرار است فیلمی باشد که نمی‌بینیم و صدایی را بشنوند که می‌شنویم. این چهره‌ها را با هویت‌های واقعی‌شان به یاد می‌آوریم: «این هدیه تهرانی‌ست، و این یکی نیکی کریمی... ترانه علیدوستی... لیلا حاتمی...» آن‌ها نقش نیستند، بلکه خودشان‌اند (فیلم تلاشی نمی‌کند که آن‌ها را به نقش بدل کند)... اغراق‌ آن‌ها برای بازی‌ کردن، از جنسِ اغراقِ همان صداپیشگان است. می‌کوشند تصویری را که نیست ببینند،‌ می‌کوشند صدایی را که نبوده بشنوند، می‌کوشند تحت تاثیر قرار گیرند... و گریه کنند.

و تصویر این بازیگران به هم کات می‌شود، یکی پس از دیگری. و قرار است این واکنش‌ها، و صدای آن صداپیشگان، و آن داستانِ کلیشه‌ای از آن افسانه‌ی باشکوه به هم بچسبد... که نمی‌چسبد. و تجربه‌ای شود... که نمی‌شود. و آن ایده شهید می‌شود (که به آن شوخی معروف شبیه است: «... اگر بشود، چه‌قدر دوغ می‌شود!»)

و من مانده‌ام که چرا کارگردانی که از دوبله متنفر است، و از بازیگران حرفه‌ای بدش می‌آید، و هرگز تدوین در آثارش نقش برجسته‌ای نداشته، این‌بار می‌خواهد همه‌ی این‌ها را در کنار هم قرار دهد؟ و چرا فقط زن‌ها؟ چرا گریه؟

دوستی می‌گفت: شاید برای این‌که نشان دهد چه‌قدر تدوین در پی‌ریزی یک فیلم ناکافی‌ست... شاید برای این‌که نشان دهد چه‌قدر دوبله بد است ... شاید برای این‌که نشان دهد بازیگرانِ زن سینمای ایران زشت‌اند و خیلی‌هاشان دماغ‌هاشان را عمل کرده‌اند و از نمایش‌ِ احساس ناتوان‌اند... یا چه‌قدر این بازیگران سطحی‌اند،‌ که بابت چیزی چنین سطحی گریه می‌کنند...

گفتم: این فیلم با دوربین مخفی گرفته نشده. همه‌ی این‌ها آدم‌هایی محترم‌اند، بازیگرانی بزرگ‌اند، که به احترام کارگردان آمده‌اند، بدون آن‌که بدانند قرار است با تصویرشان چه اتفاقی بیفتد... و یاد آن فیلم دیگر در سال‌های دور افتادم: «سلام سینما» که احساساتِ پاکِ عده‌ای جوان را ملعبه کرده بود که حرفی مرعوب‌کننده بزند. ولی در آن سال‌ها هرگز فکر نمی‌کردم که روزی کیارستمی فیلمی مشابه آن بسازد.

نه، باورکردنی نیست...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 12:19  توسط آزش  | 

سایه‌ها (رضا ناظم)


آخرین جرعه را می‌خورد، سیگارش را روشن می‌کند، چشمانش را می‌بندد تا مثل هرشب به سایه‌هایی که مدت‌هاست از خودش رانده‌، فکر کند. به سایه‌های بی‌ارزشی که برای پول او همه کار می‌کنند. به سایه‌ای که هر چند روز می‌آید پیشش و گریه می‌کند که چرا بیشتر دوستش ندارد, چرا دیگر به خانه بر نمی‌گردد. به سایه‌های سیاه و سفیدی که هر روز صبح, پشت سر او, از بوی مشروب دهانش حرف می‌زنند. به بغضی که هر شب به‌اش می‌گوید:«تا بیرونم نریزی نمی‌گذارم بخوابی.»
اما فقط باید به نزدیک ظهر فکر کند که آمد به‌ش سلام کرد، پرونده‌اش را گذاشت روی میزش و ایستاد روبروش تا او به‌ش اجازه نشستن بدهد.

نباید به او فکر کند. او فقط یک کارمند ساده است.


http://www.rezanazem.blogspot.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 10:11  توسط آزش  | 

خدا رحمتش کند... (توکا نیستانی)

نشسته بودم و کیسه‌ی عکس‌های قدیمی مادرم را تماشا می‌کردم – ایشان اعتقادی به آلبوم ندارد- و عکسی پیدا کردم از خانواده‌ی نیستانی که آن‌ها را در کنار محمد حقوقی- شاعر- و در میدان نقش جهان اصفهان نشان می‌دهد؛ تاریخ زیر عکس هشتم تیرماه 1348 است. محمد حقوقی چهل سال بعد و در همان روز یعنی هشتم تیر ماه 1388 فوت کرد. خدا رحمتش کند. خواستم عکس را به شما هم نشان بدهم اما هرکار کردم نشد، نمیدانم چرا مدتی است که نمی‌توانم به وبلاگم عکس اضافه کنم... طراحی کردم، نتیجه‌اش طرح‌هایی شد که نه مناسب ارائه در نمایشگاه است و نه چاپ در مطبوعات. حوصله‌ی کار کردن روی کتابم را نداشتم و خلاصه کلافه بودم که موبایلم زنگ زد و با این‌که شماره آشنا نبود استثنائاٌ به آن جواب دادم. صدای جوانی از پشت گوشی به من سلام کرد.

حامد* بود از شهر بافق. برای این‌که آشنایی بدهد گفت که دوماه پیش با هم صحبت کرده ایم. اشتباه می‌کرد، یک سال پیش زنگ زده بود که با من مشورت کند، تصمیم داشت دانشگاه را رها کند و به تهران بیاید تا هنرمند شود. کار نداشت و هفته‌ای دوهزار تومان پول توجیبی می‌گرفت. می‌گفت که پدرش علی‌رغم تمکن مالی حاضر نیست پول بیشتری بدهد و... در جوابش گفته بودم که درس را رها نکند. اگر تهران بتواند یکی دو سال دیگر بدون او به زندگی ادامه دهد او هم می‌تواند دوری تهران را موقتاًً تحمل کند. ظاهراً پذیرفت و دیگر خبری از او نداشتم تا الان که آن مکالمه را یادآوری کرد و گفت که کاملاً ناامید شده و می‌خواهد فی‌الفور خودکشی کند...

از شنیدن تصمیم عجولانه‌اش جا خوردم اما خواستم علت آن را بفهمم. پرسیدم که چرا چنین تصمیم وحشتناکی گرفته است.

- ... دیگه فایده نداره، دیگه به جایی نمی‌رسم. اگه از همین الان کتاب بخونم هیچ‌وقت به پای بعضی از دوستام نمی‌رسم. اگه از همین الان طراحی کنم هیچ‌وقت هنرمند نمیشم... قیافه‌ام زشته و دوست دختر ندارم! فقط از این بابت شبیه به ون‌گوگ هستم، کاش مثل او نقاش خوبی بودم اما نیستم، فقط میتونم مثل اون خودکشی کنم. هنوز با هفته‌ای دو تومن زندگی می‌کنم و... ادامه دادن به این زندگی چه فایده‌ای داره وقتی میدونی به هیچ جایی نمیرسی؟

استدلالش خیلی بدبینانه بود و نمی‌دانستم که چه باید بگویم.

- ببین دوست من، منم هیچ‌وقت نمیتونم باندازه‌ی اردشیر رستمی کتاب بخونم، و نمیتونم به هنرمندی پیکاسو بشم و یا به خوشگلی مایکل جکسون اما به هرحال به زندگی ادامه می‌دم... ماها که با هم مسابقه نمیدیم، هرکسی برای خودش کار و زندگی میکنه. حالا... چند سالته؟

- 21

- چون دوست دختر نداری می‌خوای خودکشی کنی؟!

- نه فقط این نیست... تنها هستم، امیدی به زندگی ندارم...

- ببین جوون، هیچ آدم عاقلی بخاطر تنهایی و در بیست و یک سالگی و در بافق خودکشی نمی‌کنه...

- آخه شما منو ندیدین، زشتم، کسی به من نگاه نمی‌کنه...

- شما به خودت وقت بده، هنرمند میشی اونوقت به چشم همه جذاب میای، بعد کار می‌کنی و پولدار میشی اونوقت همه اعتراف می‌کنند که خیلی هم خوشگلی! نترس، هنوز خیلی وقت داری، صبر کن دو سه سال دیگه تو هم ازدواج می‌کنی از تنهایی در میای...

- ای آقاااا، کی این روزا ازدواج میکنه؟ من که زن نمیخوام، میخوام یه دوست...

- ببخشید، شما گفتی کجا زندگی می‌کنی؟

- بافق

- بافق اسپانیا یا بافق ایران؟

- بافق ایران، مگه اسپانیا هم بافق داره؟

- نه نداره اما یه جوری حرف زدی شک کردم مبادا داشته باشه. فرزندم، بچه‌ها تو تهرون هم به این راحتی و آزادی که تو انتظار داری زندگی نمی‌کنند**...

- اما پنج تا از دوستای من اینجا خیلی راحت و اونجوری که من دوست دارم زندگی می‌کنند...

- بهتره خودت رو با دوستات مقایسه نکنی، بچسب به درسات یا اصلاً برو کار کن پول دربیار، برای خودت هدفی تعیین کن و بخاطرش تلاش کن. قول میدم وقتی کار کنی روحیه‌ات بهتر بشه...

- من که کاری بلد نیستم، کارگری که نمیتونم بکنم

- چرا نمیتونی؟ اولاً یه جایی خوندم که خیلی از ستاره‌های هالیوود مثل تام کروز و هریسون فورد تا قبل از معروف شدن چند سالی حمالی کردن... تازه چرا از کارگری عار داری؟ تو هفته‌ای دوهزار تومن پول میگیری در حالی‌که کارگر ساده ساعتی دوهزار تومن می‌گیره...

- نه من کارگری نمی‌کنم، بابام این همه پول داره... اما وضع من بهتر نمیشه، بهتره خودم رو بکشم.

- ... آره راست میگی، منم فکر کردم دیدم حق داری، بهتره خودت رو بکشی!

- ... انگار دارین با من شوخی می‌کنین، باورتون نمیشه که میخوام خودم رو بکشم؟ باشه به یکی از دوستام میگم بعد از مرگم بهتون زنگ بزنه خبرش رو بده...

- نه نه نه، لطفاً به دوستت زحمت نده، اصلاً دوست ندارم بفهمم چه بلایی سرت اومده... این همه آدم تو این مملکت زندگی می‌کنن مگه من باید از تولد و مرگ همه خبر داشته باشم؟! بهت توصیه میکنم بری بالای ساختمون پلاسکوی بافق خودت رو پرت کنی پائین و خلاص ...

- نه این کارو نمی‌کنم. اینجا ساختمون بلند نداره میفتم زمین پام میشکنه!

- باشه، هرجور خودت صلاح میدونی...

                                                            ***

... نمی‌شود کسی را به‌زور نجات داد. خدا رحمتش کند.

 

*این اسم ساختگی است.

** انتظار داشتید راستش را می‌گفتم؟!


http://www.sainttouka.blogfa.com/8804.aspx

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 2:7  توسط آزش  |